دست پر مهر مادر
تنها دستي ست،
که اگر کوتاه از دنيا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است...

مردان پيامبر شدند؛
و زنان مادر؛
قداست پيامبران را توانستهاند به زير سوال ببرند؛
ولي قداست مادران را هرگز..!
| تاریخ: 7 دی 1390 |
دست پر مهر مادر
تنها دستي ست،
که اگر کوتاه از دنيا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است...

مردان پيامبر شدند؛
و زنان مادر؛
قداست پيامبران را توانستهاند به زير سوال ببرند؛
ولي قداست مادران را هرگز..!
موضوع: درد دل
| تاریخ: 25 آذر 1390 |
بیست و پنجم آذر ماه ؛ نُهمین سال بی مادری آغاز شد...
هشت سال ِ غمبار و تیره و تار را با لحظه لحظه حسرت و داغ ِ بر دل گذراندیم و چه روزهایی ...
باز میگویم : آدمیزاد از بی مادری یتیم میشود و من هشت سال است که یتیمم؛ کسانیکه دراین روزها به یاد من و ما و مادرم بودند را میبوسم و آنهاییکه خبری نگرفتند را هم به پای گرفتاری های زمانه میگذارم ...
به یاد آن ترانه افتادم که در مراسم مادرم با ویلنم نواختم و خواندم :
افتاده آتش به جانم؛
ای همزبانم کجایی؟
ای دلبر هم نوایم؛
رفتی که دیگر نیایی
بیچاره من ؛ بی نوا من
بیچاره من ؛ بی نوا من
...

عکس : علیرضا مرزبان
موضوع: درد دل
| تاریخ: 10 آذر 1390 |
با تاسف فراوان؛ با خبر شدم که مادر مهربان دوست عزیز و قدیمی ام اردوان مولانا و همسر فداکار محقق ِ ارزشمند و موسیقیدان و استاد بزرگ دانشگاه تهران؛ آقای خسرو مولانا رخت از جهان بربسته و ما را در این دنیای بی رحم با همه ی خوبی ها و بدی هایش؛ تنها گذاشته است.
شکسته استخوان داند بهای مومیایی را ...
من ِ مادر از دست داده ؛ حال او را میدانم که نه در زمین بند میشود و نه در آسمان میتواند جایگزینی برای مهر مادر بیابد...
آدم ها از فراغ مادر یتیم میشوند...
هیچ نمیتوانم بگویم؛ فقط ترانه ی - قصه گو - با صدای زیبای هوشمند عقیلی را میگذارم که با هم به یاد همه ی مهربانانی که بین ما نیستند؛ گوش کینم :
موضوع: درد دل
| تاریخ: 15 آبان 1390 |
به یاد سال هایی هستم که از اوائل آبانماه به فکر تدارک سالروز تولد استاد بودیم و با چه شوقی به دیدار ایشان میرفتیم و با چه مهربانی و روی بازی خانم استاد - شوکت خانم - وسایل پذیرایی را تدارک دیده بودند و خود استاد خوشحال از اینکه تمام دوستان وشاگردان به دورشان حلقه زده اند و ...

موضوع: درد دل
| تاریخ: 2 آبان 1390 |
امروز سر کلاس وقتی یکی از شاگردانم آمد و ویلنش را گرفتم تا کوک کنم ، ناخودآگاه به یاد روز اولی که آمده بود افتادم ؛ پسربچه ای بود هفت ، هشت ساله به همراه مادر و خواهر کوچکترش ، پسر بچه ای بازیگوش ولی تیزهوش اما امروز از من بلند قامت تر و با محاسن تازه روییده که گهگاهی به دور از چشم والدین دستی هم به آنها می کشد .
موضوع: درد دل
| تاریخ: 2 شهریور 1390 |
امروز در این دنیای مجازی به دنبال مطلبی میگشتم که مطلبی در یک وبلاگ مرا به سال ها پیش برد. سال هایی که موسیقی جرم بود و موسیقیدان مجرم !تمام آنچه شبانه روز به گوش میرسید مارش نظامی بود و گهگاهی سرودی با صداهایی انکرالاصوات...
لازم است که آنهایی که سن کمتری دارند بدانند که در آن روزگار نه تنها هنر جویی حرام بود بلکه همراه داشتن آلات موسیقی هم جرم به حساب می آمد.
من که آن سال ها افتخار شاگردی استاد علی تجویدی را داشتم با هزاران ترس و واهمه ویلنم را بدست میگرفتم و مانند آنکه مال دزدی یا وسیله ای خطرناک حمل میکنم با دیدن ماشین کمیته ! یا گشت ثارالله از صد متری از ترس قالب تهی میکردم ( لازم است یادآوری کنم که آن زمان نیروی انتظامی به صورت فعلی وجود نداشت و چندین نهاد ماموریت حفظ نظم وآرامش ! را در جامعه به عهده داشتند از جمله ماشین های پاترول ِ خاکی رنگی که پرچم کوچکی منقش به نام مبارک ثارالله به آنتن جلوی گلگیرآنها نصب شده بود ) به کلاس میرفتم .
نحوه ی حمل ویلنم هم خود ماجرایی داشت که...
موضوع: درد دل
| تاریخ: 5 تیر 1390 |
ماه پیش ، فرصتی دست داد که سری به خانه ی ابدی استاد عزیزم علی تجویدی بزنم.

موضوع: درد دل