به همه ی دوستان پیشنهاد میکنم که از این نمایشگاه دیدن کنند :

| تاریخ: 30 بهمن 1390 |
به همه ی دوستان پیشنهاد میکنم که از این نمایشگاه دیدن کنند :

موضوع: گوناگون
| تاریخ: 11 دی 1390 |
موضوع: گوناگون
| تاریخ: 10 دی 1390 |
تا ساعاتی دیگر سال 2012 میلادی آغاز میگردد و بیش از شش میلیارد نفر در سراسر جهان با جشن و شادی به استقبال سال جدید میروند

به همه ی عزیزانی که این عید را جشن میگیرند و بخصوص هموطنان مسیحی و آشوری و ارمنی عزیز شاد باش میگویم و خاطره ای از این ایام در دوران کودکی را بازگو میکنم
موضوع: گوناگون
| تاریخ: 30 آذر 1390 |
امسال هم شب یلدا؛ من و پدرم تنهاییم ...
با این تفاوت که امسال تا یک ساعت پیش؛ درگیر دوا و درمان پدر بودم

موضوع: گوناگون
| تاریخ: 17 آذر 1390 |
چند خط زیر را که از کتاب ابوالمشاغل او انتخاب کرده ام به نظرم یکی از بهترینِ نوشته های اوست ...
موضوع: گوناگون
| تاریخ: 14 آذر 1390 |
نميدانم نويسنده اين متن كيست. ولي انگشت روی درد بزرگی از دردهای اين
جامعه گذاشته است
مادرم شصت ساله است. زن مهربانی است، کمتر نق می زند و سعی می کند مثبت
باشد. مادرم سرطان دارد، اما در این مورد با کسی حرف نمی زند. مادرم در مورد دردهایش زیاد حرف نمی زند مگر آنکه درد از حد بگذرد. چند وقت پیش اینجور شد. حالش خوش نبود. اصرار کردم. مامان؟ چی شده؟ داستان ساده و دردناک بود. مادرم سوار یک سواری خطی از انقلاب به شهرک شده بود. وقتی نشسته یک زوج جوان می آیند و می نشینند روی صندلی عقب. مادرم پیاده نمی شود چون با خودش فکر می کند که انسانیت حکم می کند که آنها توی سایه بشینند. تمام راه مادر شصت ساله ی من زیر آفتاب تابستان می پزد اما خوشحال است که آن جوانها در سایه خوشند.
وقتی مادرم کمی جلوتر می خواهد پیاده شود مجبور است آن دو نفر را پیاده کند تا از تاکسی بیرون بیاید. مرد جوان رو به مادر من کرده می گوید: واقعا از خودت خجالت باید بکشی که ما رو پیاده کردی تا خودت پیاده شی!
...
موضوع: گوناگون
| تاریخ: 13 آذر 1390 |
داشتم بر مي گشتم خونه، مسيرم جوريه که از وسط يه پارک... رد ميشم بعد ميرسم به ايستگاه اتوبوس، توي پارک که بودم يه زن خيلي جوون با چادر مشکي رنگ و رو رفته و لباس هاي کهنه يه پيرمرد رو که روي يه چشمش کاور سفيد رنگي بود همراه خودش راه ميبرد رسيد به من و گفت سلام!
موضوع: گوناگون