خبر باز هم کوتاه بود و تلخ...
سیمین دانشور در گذشت.
آشنایی من با نویسنده ی بزرگ کشور بانو سیمین دانشور به بیشتر از سی و پنج سال پیش باز میگردد؛ زمانیکه کودکی بیش نبودم و به رسمی زیبا، هر از چندی مادر عزیزم - که جایش بسیار خالیست - مرا با خود به کتاب فروشیها میبرد تا از تازه های نشر آگاه شده و هم برای خود و هم برای ما بچه ها کتاب بخرد...
در یکی از این کتاب خریدن ها؛ در بین آنها کتابی بود با جلد کاهی و اسمی که هر چه تلاش میکردم نمی توانستم آنرا بخوانم : سو و شون
بزرگتر که شدم چند مرتبه آن را خواندم و هر بار بیشتر لذت میبردم... افسوس که آن روزگار بسرعت گذشت و تنها خاطرات خوب آن باقیست ... برادر بزرگتر بانو سیمین دانشور؛ تیمسار سرلشگر هوشنگ دانشور از دوستان و همکاران ِ پدرم در ارتش قبل از انقلاب بود و به همین واسطه دوستی و رفت آمد های زیادی بین خانواده ها جریان داشت.
شرح شنیده ها ودیده های آن دوران بسیار مفصل استکه در حال حاضر مجال بازگویش نیست




















